ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

65

معجم البلدان ( فارسى )

به نيت بما خنت الامام سقاية * فلا شربوا الّا امرّ من الصّبر فما كنت الّا مثل بائعة استها * تعود على المرضى به طلب الاجر « 1 » جلاجل [ ج ج ] و به روايت ديگر [ ج ج ] من آن را به خامهء بو زكرياى تبريزى با دو حاى بىنقطه كه نخستين آنها مضموم بود ديدم . ريشهء آن از تعبير « غلام جلاجل - كودك بازيگوش و زرنگ » گرفته شده است كه گاهى « غلام جلجل » نيز گويند . ابن اعرابى گويد : « جلاجل » پر « جلاجل » و « هداهد » به معنى پر « هداهد » و « قراقر » به معنى پر « قراقر » باشد زيرا كه او « فعالل » را از وزنهاى تكثير و مبالغه مىشمرد . ازهرى گويد : « جلاجل » نام كوهى از كوهستان دهناء است و شاهدى براى آن از شعر ذو الرمه آورده كه گويد : ايا ظبية الوعساء بين جلاجل * و بين النّقا ء أنت ام امّ سالم « 2 » جلال‌آباذ [ ج ] نام دژى استوار در قومس است . جلال [ ج ل لا ] نام راه نجد به مكه است . نصر گويد : از آنش بدين نام خواندند كه به « مثقب » و « قعقاع » نام دادند ! او گويد : من معنى آن را درست نفهميدم . مردى از ساكنان دو كوه برايم گفت . جلّال شنزارى در باختر كوه سلمى است . مرز آن در سمت قبله « غوطهء بنى لام » و در سمت شمال « لوى » و در باختر « عرفجاء » و در خاور « بقعاء » است . راعى چنين مىسرايد : يهيب بأخراها بريمة بعد ما * بد ارمل جلّال لها و موابقة « 3 » موابق يعنى بخشهاى آن . در حديث ، هرماس پسر حبيب از پدرش از جدش آرد كه گفت : يك شبكه [ 97 ] در پشتهء « جلال » بالاى « حزن » يافتم و به نزد عمر خطاب آمده گفتم : يك آبشخور در پشتهء جلال به من ببخش . تا پايان حديث ، كه نضر پسر شميل آن را ياد كرده است . مقصود از شبكه در اينجا چند چاه آب است . جلاميد [ ج ] ( جمع جلمود كه سنگ باشد ) : « ذات الجلاميد » جايگاهى در « حزن » « حزن بنى يربوع » در سرزمين تميم است . ذكوان پسر عمر ضبى در نكوهش غالب پدر فرزدق در داستانى چنين سروده است : زعمتم بنى الاقيان ان لم نضرّكم * بلى و الّذى ترجى لديه الرّغائب لقد عضّ سيفى ساق عود قناتكم * و خرّ على ذات الجلاميد غالب « 4 » جلانيه [ ج ل لا ى ى ] ( با تشديد لام و ياء ) : يكى از دژهاى هكاريه از بخشهاى موصل است . جلاوند [ ج ] ( بىتشديد ) : ديهى از قم است كه برخى بدانجا نسبت دارند . جلاهيد [ ج ] آن را بدين شكل در شعر راعى در نسخه‌اى كه بر احمد پسر يحيى پسر ثعلب خوانده شده بود يافتم . و آن چنين است : فافرعن من وادى جلاهيد بعد ما * كسى البيت ساقى الغيضة المتناصر « 5 » جلباط [ ج ] بخشى در كوه « لكام » ميان انطاكيه و مرعش است ، كه سيف الدوله پسر حمدان در آنجا با روميان جنگيد . بو فراس در شعرى حماسى آن را چنين ياد مىكند :

--> ( 1 ) . با خيانتى كه به امام كردى آبى به راه انداختى كه مردم از آن چيزى تلختر از صبر زرد نوشيدند . تو مانند آن زن خود فروش هستى كه مزد خود فروشى را هزينهء پرستارى بيمارستان كند . ( 2 ) . اى آهوى منطقهء « وعساء » ميان « جلاجل » و « نقاء » توئى يا ام سالم ؟ ن . ك : چ ع : ج 2 ، ص 302 ، س 13 و چ ع : ج 4 : ص 933 ، س 15 . ( 3 ) . بريمه پس از آشكار شدن شنزار « جلال » و « موابق » آن به ديگرى گفت : شنزار جلال و دنباله‌اش پيدا شد . ( 4 ) . اى بنى اقيان ! مىپنداريد ما توان اذيت كردن شما را نداريم ؟ چرا ؟ سوگند به كسى كه اميدها به اوست شمشير من از پس غالب در ذات الجلاميد شما بر مىآيد . ( 5 ) . پس از آن كه آب خانهء آنها را فرا گرفت از درهء « جلاهيد » بيرون آمدند .